|
شب های برفی از بوی خاکستر تو چه دانی؟؟؟؟
| ||
|
اینجا
نه دستی است نه تکیه گاهی گریه امانم را بریده تنهای تنهایم و دائم باید این تنهایی را تعریف کنم کاش دانه های دلم پیدا بود تا زحمت به زبان آوردنش را به من ندهد خسته ام خسته [ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 3:57 ] [ afsoos ]
دیشب بلور های اشکم را میشمردم...دیشب من دیوانه ای بودم...
دیشب با گل های حیاط عهدی بستم...دیشب باز بی تو تنها بودم... دیشب خورشید به جای الماس دلم روی ماه میتابید... دیشب غم به اوج میرسید و سفری به سوی قبله ی آرزو ها آغاز میکرد... دیشب من دیوانه ای بودم... دیشب طبیب ها از من نا امید شدند...دیشب علاج من نگاهی بود که همیشه از من پنهان میشد... دیشب فرار کردم تا با قطار آرزوهایت بازگردم...دیشب سفیر زمین من بودم... بی شک دیشب شمع صداقت سوخت و تمام شد... دیشب من دیوانه ای بودم...و تو باز خواب بودی... دیشب بلاخره صبح میشد اما دل من باز تاریک خواهد ماند... دیشب را فراموش میکنم...ولی باز شب در راه است... میترسم از شب ها...شب هایی که نه خوابم نه بیدارم... شب هایی که تمام تلاشم صبح کردنشان است... دیشب برف نمیبارید اما دلم برف میخواست...
[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 18:44 ] [ afsoos ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||